زیاد یادش می کنند

تا دم صبح کارم طول کشیده بود. دفتر کارم خوابیدم. اوایل صبح بود، موبایلم زنگ خورد، تلفن دفترم زنگ خورد، دوباره دفتر و تلفن زنگ زدن قطع نمی شد با خودم گفتم هر کی هست می دونه من کجام هستم! به سختی بیدار شدم تلفن را جواب دادم عمه ام بود! سالهاست می بینمش ولی یک بار هم به من زنگ نزده بود. سلام نکرده پرسید پدرت کجاست پیدایش نمی کنیم؟ گفتم باید محل کارش یا دانشگاه باشد. از صدای پشت گوشی معلوم بود گریه می کند.پرسیدم چطور؟  گفت عمو علی حالش خوب نیست. گفت به پدرت بگو خودش را سریع برساند دم مغازه عمو قطع کردم  سریع پدرم را پیدا کردم . راست می گفت حالش خوب نبود ...

این روزها دوسالی است که از فوتش گذشته است. خیلی در دل فامیل حضور نداشت. اخلاق خاصی داشت. همیشه رک و راست بود. خیلی شرایط را مراعات نمی کرد فهم ذهنیش را مطرح می کرد، شاید درکش برای اطرافیان خوشایند نبود و کدورت پیش می آمد. در محیط بسته ای رشد یافته بود. مرام هایی داشت که من خیلی دوستش داشتم با هیچکس عقد اخوت نبسته بود. درکش از جامعه که در آن رشد یافته بود بسیار واقعی بود بازار کسب و کار را خوب می شناخت، در فروشندگی اش من خباثت یا آب بندی ندیدم. جنس سالم دست مردم می داد. مرام های خاص کاریش دیدنی و لذت بخش بود. چندین و چند بار برای گوشت های هیئت به مجموعه ما حال می داد ...
روحش شاد
ادامه نوشته

تنها شدن تراژدي انسان‌هاي عصر ما

خانواده و نگاه  به آن همیشه من را کلافه می کرده و از طرفی ذوق کشف کردن و فهمیدن با روش‌هایی ساده برایم مهم و اصل بوده است. همیشه پرهیز می کنم از اینکه خصوصیات زندگی دیگران را بفهمم یا برایم بگویند . اعتقادم این هست رفتار های ساده و بیرونی ناشی از ریشه های درونی است. فقط باید خوب دیدشان تا کشف و شهود صورت پذیرد.

بحران در روابط زن آشویی، خانه خالی از خوشبختی، بن بست در مسیر زندگی، روزمرگی، نقش زن و مرد در زندگی و خود ویرانگری  مفاهیمی هستند که معمولا بیشترین زایش را در بستر خانواده دارند.
خیلی از زندگی ها به صورت ارادی به این مفاهیم دچار می شوند. در مرحله اول طلاق عاطفی سر و کله اش پیدا می شود. رابطه ای که با عشق شروع می شود از فردیت به بلوغ زوجیت می رسد به دلیل نداشتن شناخت صحیح به مرز نابودی نزدیک می شود. ( البته بعضی از این همگرایی ها از روی خواسته است. جنسی/تفریح/رودر بایستی/و...) خیلی وقت ها ریشه مشکل پیدا نشده گزینه طلاق روی میز ها قرار می گیرد. اگر روی میز ها نیاید حد اقل در ذهن ها متولد می شود.
برای رسیدن به این گزینه ها چندین و چند علت می تواند وجود داشته باشد که در هر خانواده حتما متفاوت خواهد بود.
زن و مرد غالبا زندگی را با خواسته های خود همسو می خواهند اما زندگی‌ بیش از یک نفر قواعد خودش را دارد. اما این احترام خیلی مورد توجه قرار نمی گیرد.
نتیجه اش معمولا به اینگونه است باشیب های ملایم زن و شوهري عاصي، خسته و پرخاش‌جو  شده و زن وشوهر به ملامت كردن يكديگر مشغول می شوند. رابطه زوجي که با عشق شروع شده بود  به روزمرگی رسیده . یکی یا هر دو خود را اسیر این زندگی می بینند. البته این یک تراژدی انسان‌هاي عصر ماست كه به شكلي وحشتناك و گريزناپذير در حال تنها شدن هستند. فهم این حالت خیلی هم سخت نیست.

 


فیلم جاده انقلابی بیانگر مفاهیم ذکر شده است. اپريل و فرانك زوجی هستند که با عشق با هم ازدواج می کنند. از نظر همسايگان‌شان، آنها زوجي موفق و نمونه‌اند. در حالي كه در درون متلاشي و از هم گسيخته‌اند. تنها پسر يكي از همسايگانشان به نام «جان گيوينگز» كه به دليل مشكلات روحي در آسايشگاه بستري بوده از این مشکل با خبر می شود (چون غرق روزمرگی به این شکل نشده) و وقتی واقعیت را بیان می کند فرانک فشار سنگینی حرفهایش را تحمل نمی کند و با او برخورد شدید لفظی می‌کند. اپریل از ترس اینکه یک بار بیشتر به این دنیا نمی آید می کوشد تا حسرت هایش برای بازیگری را به فرصت تبدیل کند. برای رسیدن به آن حاضر است امتیاز های سنگین مثل شاغل شدن در فرانسه را بدهد اما سستی رای فرانک برای کسب حقوق بیشتر از محل کارش اپریل را به مرز نابودی نزدیک می کند. درک نکردن حقوق رشد زن در خانواده از سمت فرانک او را با دردسری بزگ رو برو می سازد. اپریل که خانه اش را خالی از خوشبختی می بیند دست به رفتاری می زند که باعث ویرانی خودش می شود.
البته شرایط جامعه و افق های ذهنی همیشه در ساختار های زندگی موثر بوده و هست اما برای فرانك زندگی یعنی محكومیت ابد به كار‌كردن بی‌مزد و مواجب و برای آپریل یعنی محكومیت ابد در سلول انفرادی خانه!
امیدوارم آدم های متاهل که این متن رو میخونن اگر فیلم را ندیده اند ببینند و بعد به شناخت مشکل در زندگی شان باور داشته باشند. این را هم میدانم همواره خودم در این برزخ حرکت می کنم.

روز نوشت های قدیمی

امروز هجدهم اردیبهشت است. ساعت نه وسی هفت دقیقه است. دیروز هفتاد صفحه ای از کتاب سینمای مستند ایران را مطالعه کردم نویسنده مسلط به نوشتار است. میداند چه حرفی را کجا ایراد کند. حب وبغضی را تا الان در نوشتارش درک نکرده ام. به نظرم کتابش در تاریخ مستند ایران ماندگار خواهد ماند. داخل کتاب درحال حاضر در ده چهل ایران بسر می برم با کارگردانی مثل کامران شیردل، شهید ثالت، برادران امیدوار، فروغ فرخزاد و...تلاشم را انجام می دهم امروز کتاب را به جای خوبی برسانم.

دیشب بچه ها(حامد بیات- امیر حسین حلوایی – عباس برنگی) منزل مان آمدند. فیلم شکلات را باهم دیدیم. کسی ناراضی نبود. مثل منی هم خیلی لذت برده بود، و اعتراف می کردم. فیلم نامه اش بسیار خوب بود. بازی جولیت بسیار خوب بود. نوینده و کارگردان به تمامی فضاهای فکری اجازه عرض اندام داده اند وکسی را تحقیر نکرده اند. زحمت و اخلاص مراجع دینی را نمایش می دهد، وکم باز ده بودن روش های دینی را بسیار خوب به نمایش می گذارد. نهاد دین شهردار شهر را تبدیل به یک ماشین  میکانیکی کرده که همش به دنبال تهیه بیانیه است، اساس و اصول نگاه به زندگی از دست داده است، ذهنش تبدیل به یک خط کش شده است. اما محبت تیغش برنده تر از خطکش ها و قدرت کاذبش است. نوع نگاه جولیت به زندگی بسیار قابل احترام و تاثیرگزار است. تحقیر صداقت از سمت نهاد های قدرت­دینی حتی در فیلم، کام آدم را دچار تلخی ادامه داری می کند. چقدر دوست دارم یک روز در همایش طلاب این فیلم نمایش داده شود.

امروز قرار است، دخترهای مسافرت دفتر کارم دورهم جمع شوند. از طرف گروه برایشان هدیه ای به مناسب تولد خانم حضرت زهرا (س) تهیه شده، به دوستان هدیه داده شود.هماهنگی هایش با مجید افشانی بوده. قرار پذیرایی با خود خانم ها باشد. خیلی خوب. می خواهم برم سراغ کتاب خواندن.

حین کتاب خواندن این مسئله بوجود آمده.

سوال اینجاست: چرا زندگی اسارتبار است؟ کدام جنبه از ارزش ها، باورها و مناسبات موجود دراین دنیا ناخواستنی است؟ این سوال از سمت هر شخص با معیارها و خطوط ذهنی اش پاسخ داده خواهد شد. مشکل اینجاست، به سوال پاسخ داده شده است؟ یا اندوخته های ذهنی یک انسان روبه روی ما قرار گرفته است؟ نوع حمل ها مصداق محور بوده؟ برای درک مفهوم پذیرفتنی است؟ یا محل مشگل است. برای این که ارزش ها و باورها فی حد ذاته مفهومی هستند، برای معرفت نسبت به آنها درمسیر مفهوم باید سرمایه گذاری شود.

بلواقع می نویسم، ولی پایانی برایش تصور ندارم. گاهی اتمسفرانتظار تصمیم ها را دست کاری می کند. ماهیت مفاهیم را مورد دست خوش تغییر قرار می دهد.

برای مثال:غالبا درحرم امام رضا(ع) انتظار رنگ بوی خاصی پیدا می کند.یکی نگاه می کند،دیگری التماس می کند، کسی به خلسه رفته و صدایی نمی شنود. به مجرد اینکه نقاره خانه به صدا در می آید. نگاه ها وشنیدها همسو با آن می شود، چه خبر شده این صدا پیام نیست، نوید پیام است. طبل ها که به صدا درمی آیند، انتظار جای خودش را به حیرت می دهد.

این نوشته ها پایان  ندارد...

فیلم خسته نباشید!

پیش نهادها گاهی خوب از آب در نمی آید. اما این یکی خستگی را از تنم بیرون آورد. فیلم به قدری خاطره بازی روان وخوش ریتم بود متوجه تایم فیلم نشدم.
انگیزه رفتن به کرمان را داشتم با این فیلم باور رفتن به کرمان برایم قطعی شد. کویر دلش بزرگ  و منش خون گرمی دارد.

 


فیلم تعدادی خاطره را که گره های ریز و مناسب دارد با هم ریز بافت می کند. به نظر من هدف اصلی اش به بلوغ رساندن ارتباط انسانیست و بسیار ارزشمند است.
فیلم بخشی از جامعه ایرانی را به خوبی نمایش می دهد و جملات دقیق و پر مغزی را ارائه می دهد. مفهوم مادر را دچار عمق مناسبی  می کند. البته این نقد به فیلم وارد است که همه افراد به هم تعریف می شوند و کم کم شخصیت هایشان شکل می گیرد. هیچ کاراکتری درفیلم شخصیت مستقل  از ابتدا ندارد.

موتور  در چرخه ای نامناسب

تاریخ 21/9/92 موتورم را سرچهارراه کوکاکولا گرفتند. کلاه سرم نبود. بدون هیچ اعتراضی موتور را روی کفی گذاشتم. نه روزی طول کشید تا وقت کردم سراغ در آوردن موتورم رفتم.
ابتدای صبح رفتم پلیس +10 تا برگه عدم خلافی بگیرم. کارت موتورم را دادم یک برگه به من داد که60 هزار تومان جریمه دو برگی و تسلیمی داشت.

 


هردوخیابان پیروزی در یک روز با اختلاف نزدیک به دوساعت انجام شده است. هر دوبار به علت نداشتن کلا کاسکت جریمه صورت گرفته است. من بعید می دانم تا به حال از جایی که جریمه تسلیمی شده ام  دوباره عبور کرده باشم، دریک روز آن هم با اختلاف 2 ساعت از یک خیابان دو بار عبور کنم بدون کلاه و برگ جریمه گرفته باشم؟!!!

 


یقینا این برگه جریمه دروغ وخلاف واقع است. بقدری فضاهای این سیکل نامناسب و آلوده بود که ترجیح دادم این هزینه دروغین را بلافاصله پرداخت کنم و لحضه ای در این فضا باقی نمانم. ساختار موجود بداند و آگاه باشد این روش ها سطح نارضایتی شهروندی را بالا می برد و در طول زمان باعث بحران های اجتماعی می شود.
ادبیات گفتاری در ضعیف ترین و نامناسب ترین حالت ممکن است. رکیک ترین الفاظ مانند نقل و نبات در محیط  نیروی انتظامی به انسانها هدیه داده می شود.
امروز هفتم دی ماه است. صبح با یکی از دوستانم رفتیم پارکینگ برای ترخیص موتور از همه زودتر رسیده بودم کسی نبود، غیر از سگی که از شدت سرما سینه کش دیوار در آفتاب نشسته بود، هیچ محلی به من نمی گذاشت. ساعت هشت و نیم کم کم سرو کله باعث و بانی تحویل موتور پیدا شد. روی لوپ های صورتم  از سرما سرخ رنگ شده بود. تحویل دهندها دیدند من از آن ها زودتر آمده بودم. اولش سریع کارم را راه انداختند. نوشتند ردیف چهار به همراه یکی رفتیم سمت یک دسته موتور از ابتدا راه می گفت امیدوارم دشتت خوب باشد. منم در دلم میگفتم تو زود موتورم را بده من پایم را از این جهنم بزارم بیرون دشتم بهت می دهم. نزدیک به یک ساعتی تمام ردیف چهار و سه و پنج را گشتیم پیدا نشد که نشد، واقعا کلافه بودم، پرسیدم برای چی باید ردیف چهار رابگردیم گفت چون نوشته این جا چهار پرسیدم مگر آیه قرآن؟ گفت نه چهار.

 


پرسیدم چهار یعنی چی؟ گفت اول پلاکت چهار منم که شماره پلاکم را نمی دانستم سند داخل کوله ام را دیدم و اولش دو بود. گفتم اول پلاکم دو است اون چهارغلط ... وقتم را خیلی خوب له کردن آنقدر موتور دیده بودم خسته شدم. موتورم را پیدا کردم سریعا از آن جهنم خارج شدم.

 


امیدوارم این فرآیند طولانی و نا مناسب روزی بهتر شود.

مستند دخترم / باران/  فرناز

علت ساخت مستند دخترم، باران، فرناز دغدغه های ذهنی کارگردان است، رابطه بین او و دخترش یا دلهرۀ ای مادرانه اش ...
کارگردان نگران است مبادا تکلیفش یا حق فرزندش از سمت او پای مال شود. سعی می کند خوب نگاه کند چندین شاخص را نشانه گیری می کند جنوب و شمال شهر ، طبقه های مختلف اقتصادی و روابط جاری بین انسان ها  دست به واکاوی ساختارها  و روابط بین سوژه ها و دغدغه های ذهنی اش می زند. حکایت سه دختر و سه مادر...

نصیری بدون شک یکی از کارگردان هایی است که با سوژه هایش تا حد مطلوبی زندگی می کند.  و سوژه هایش را صرفا  پله ترقی حرفه خود قرار نمی دهد با دیدن متن فیلم  این حس بارها و بارها به ذهن انسان نزدیکی می شود.
دو دسته بندی برای نوشته داشته باشم راحت تر خواهم بود.
مادر ها :
نصیری،قدر آبادی، مادر فرناز
هر سه مشکل دارند. کلافگی های متفاوت و روزمرگی گریبان گیرشان است و برای نصیری عمیق تر است. حرف دل نصیری در فیلم دیده و شنیده می شود. خواسته هایش و نیازهایش، هر وقت دوربین به سراغ مادر دیگری می رود آن ها به شکل های متفاوتی از ناکامی های گذشته و آرزو های آینده شان حرف می زنند...

 

دختر ها:
دخترم(هلیا)، باران(فاطمه)، فرناز
هر سه دختر در متن زندگی که داشتند با تمام نقطه ضعف ها و قوت هایش ساری و جاری بودند تا این دغدغه نصیری سرو کله اش پیدا شد یک مخالف و دو موافق، مخالف اول که تصاویر کوتاهی در دندانپزشکی از وی رویت می شود هیچ وقت حاضر نمی شود در زمین دغدغه های کارگردان جلوی دوربین حضور پیدا کند ولی چون به لحاظ  نسبی با وی رابطه(دختر رایا نصیری) دارد و بخشی از دغدغه های نصیری است، نریشن های کارگردان  با وی دست به گریبان شده  و جور آن را می کشد...
 باران (فاطمه) معترض، نگران و مضطرب شاید باورش نمی شود او هست باورش بر این است هیچ وقت نیست  و حق دیده شدن ندارد. نزدیک شدن زیرکانه ومادرانه نصیری او را به چالش می اندازد معلوم است زمان و مکانی که در آن زندگی می کرده را خوب نمی شناخته و مواجه باران(فاطمه)با این دغدغه کارگردان این جسارت را به او  داده است. فیلم در پلان های پایانی نشان می دهد اراده اش را به جریان انداخته ولی شفافیتی از مسیر مشخص نیست و هزاران ابهام برای ذهن مخاطب ...
فرناز روزهای تولیدفیلم  حتی به دغدغه های کارگردان خیلی دوست ندارد فکر کند. با داشته های خودش احساس رضایت دارد. نمی داند در چه شهری زندگی می کند، دوست ندارد با شرایط جدید و متفاوت در شهرش خیلی روبرو شود اندک آسایشش را مبنای آرامش خودش قرار داده تا دوباره سرو کله دغدغه کارگردان برایش هویدا می شود. خیلی دوست ندارد بپذیرد ولی هیمنه مادرانه کارگردان قصر زیبای ذهنش را متزلزل می کند و  فرناز را با خودش درگیر (وقتی با باران  هم نشین می شود)می کند.
بدون شک در بین این سه دختر بالاترین پیچیدگی را هلیا بعد فرناز و در آخر باران داشت. فیلم گواه این جمله قبل است. چالش های نصیری و دخترش بیشتر از دو مادر و دختر دیگر است. باران(فاطمه) و مادرش شادی سطحی و بیشتری دارند و فرناز و مادرش انسانهای درون گرا هستند.

یک نقد جدی به کارگردان:

 خانم نصیری
این سه فرزند در زمین ذهنی شما بازی کردند. حتی هلیا که به جبهه مخالفت افتاد.  به دغدغه و سوالات شما پاسخ دادند. سال ها خواهد گذشت وضع این سه کودک خیلی تغییر نخواهد کرد چرا اجازه ندادی این سه دختر از خواسته ها و نیازهای خودشان در فیلم باشند؟ هدف تیر سوالات و نگرانی های شما بودند.
چرا  این بچه ها را دچار بلوغ زود رس ذهنی کردی؟ این انصاف نیست به نفع خودت بر علیه این نسل شهادت جمع کنی آن هم تصویری!  این سه دختر شناخت دقیقی از مکان و زمان خودشان نداشتند و ندارند نه این که نمی خواهند بفهمند، شرایط این گونه است.
می توانم حتما جملات دقیق تر و تلخ تر بنویسم ترس این را دارم که  این متن را ببینند. این مستند خواسته ها و نیازهای کارگردان را بررسی کرد ولی نسلی که نقش فرزند داشتند چی؟ تنها شانسی که برای کارگردان وجود دارند نداشتن هیچ خباصتی در این کار است.

تئاتر عروسک های سکوت

هفت دقیقه با تاخیر رسیدیم. با ما برخورد نا مناسبی شد. لاکن جمهوری اسلامی است، عیبی ندارد. کف سالن نشستیم. تقریبا دقیقه پانزده به بعد متوجه شدم تئاتر با مسئله خانواده درگیر است و تم خیانت خصوصا در حوزه ذهنی است. ادامه تئاتر...

تجربه عشق همیشه و تماما مثبت نیست. هوش و حواس و تمرکز شدید برعشق، انسان را از وظایف و خصوصا سایرین رها می سازد. ذره ذره انسان را دچار افسردگی، بیتابی و بیقراری می سازد. خصوصا بیعلاقگی به اوضاع و احوال شخصی، خیالپردازی و مشکل درخواب رفتن و تمرکز نداشتن را به وجود می آورد.
مسعود (داریوش موفق)عاشق پیشه ایست که تمرکز بر عشقش او را به مرز جنون رسانده است، تا جایی که حداقل درفضای ذهنش شروع به گرفتن تصمیم هایی نامناسب می کند. ذهنش دچار دو گانگی شده است. به خواسته ذهنش رجوع می کند، حال آنکه نیاز واقعی در زندگی اش چیزی دیگری است. چون قدرت تمرکز دقیق و تمام بر روی عشقش پری را ندارد به قدری پافشاری انجام می دهد تا زندگی اش بر مرز نابودی قرار می گیرد.

 



مسئله مهم خیلی از زوج های ما این گونه پیکر تراشی های ذهنی ایست. متاسفانه هزینه های زیادی را هم در بر دارد. مسعود نمونه بارز این افکار است با کشتن فرزندان و همسر خود به دنبال ارضاء ذهنی اش است. و حاضر به پرداخت هر نوع هزینه ای است.   

چرا اینگونه رفتار می کنند؟
زندگی مجموعه ای از خواسته و نیازها است. گاهی این دو مقوله هم جهت هستند گاهی متفاوت خواهند بود. بخش اعظم از این مسئله در ذهن صورت می پذیرد. خیلی از زندگی ها به علت درک نامناسب  از این فضا ضربه هایی مهلکی می خورند.
درتصنیف ها و آوازهای مشهور، عشق را ذره ای از بهشت و دوزخ توصیف کرده اند. پژوهش ها مربوط به تجربه عاطفی عشق خصوصا در این تئاتر خود را نشان می دهد.

من از تئاتر خوشم آمد. البته خیلی تئاتری نیستم. درمجموع به تیم عروسک های سکوت خسته نباشید و تبریک عرض می کنم به جهت اینکه من سر ذوق آمدم و مطلب نوشتم. چندین ماه است با این موضوع دوگانگی ذهنی درگیر هستم. چندین مشق هم نوشتم.



همواره افراد غیرعاشق احساس امنیت و آرامش بیشتری نسبت به افراد عاشق دارند از اینکه در کنار شریکشان حضور داشته باشند.

درچنین روزی به دنیا آمده ام

 می ترسیدم از این روز برسد، رسید! شاید رو به رو شدن با واقعیت برایم سخت است. شاید نمی خواهم واقعیت را بپذیرم؟ سالها قبل در چنین روزی متولد شدم. من سال هاست که اهل عمل هستم  چه خوب و چه بد ، آرزوی این روز هایم ثمر داشتن است. دست نوشته هایی دارم  باید تایپ کنم و به این نوشته اضافه کنم. خیلی از دوستان به من تولدم را تبریک گفته اند همین جا از همه شان تشکر می کنم.




این گلها رو خانمم و حامد رضایی گرفتند. دستشون درد نکنه...

بن بست فرهنگی

امروز نه،  آن غروب روز دهم،  تاریخ تاسیس هیئت، در دل ماست...
حلول ماه محرم مبارک جهت عرض ادب برای عاشقان ثارالله ...

امروز سیزده آبان است. سال ها قبل در چنین روزی سفارت خانه آمریکا توسط تعدادی دانشجو تسخیر شد. فارغ از درستی و غلط بودن آن، مبدا یک جریان در سال های بعد از خودش شده است.
امروز چند ساعتی در خیابان طالقانی بودم، جمعیت تمام خیابان های منتهی به لانه جاسوسی را فراگرفته بود. بعد از سی و چند سال از تکرار این برنامه امروز تیم اجرایی مشخصی برای اداره برنامه وجود خارجی نداشت.
خط دهی، جهت پیاده کردن برنامه های امروز وجود نداشت. معلقمه ای از افکار متفاوت فرصت ابراز وجود پیدا می کردند و مخالفی وجود نداشت یا اگر بود قدرت بروز خارجی نداشت.
خوانندگی حامد زمانی به سبک پاپ، مداحی با سبک های گوناگون در راهپیمایی و صدای نامناسب بلندگوهای خیابان طالقانی که شعارهای مخصوص امروز را سر می دادند .مورد توجه لازم قرار نمی گرفتند.
نیروی انسانی موجود در راهپیمایی دسته بندی های متفاوتی داشت، بخشی از آن ها دانش آموزانی بودند که معلوم بود فضایی که در آن حضور دارند برایشان تعریفی ندارد.
البته عشاقی هم دیده می شدند که نحوه اجرای برنامه آن ها را بسیار کلافه کرده بود و محلی برای اعتراض پیدا نمی کردند.
متاسفانه امروز فضای راهپیمایی امنیتی بود.

آنجلا(فرشته)

دیشب فیلم آنجلا از لوک بیسون کارگردان فیلم حرفه ای را بلاخره دیدم.
فیلم را می­توان از جنبه های مختلفی تحلیل کرد فنی، اجتماعی، فلسفی و مذهبی فیلم نامه خوب و قرص و محکم بود. تصویر برداری مناسب بود. و انتخاب تم سیاه و سفید هم به بار روانی فیلم افزوده بود. یک پارادوکس هم در دو کاراکتر آندره و آنجل خیلی با حال بود یکی سیاه و دیگری سفید،یکی بلند یکی کوتاه، یکی پوشش زیاد یکی پوشش حداقلی و...
به لحاظ اجتماعی مهاجرین وگرفتاریهایشان، فرانسوی ها و رفتار نامناسب دلالگونه و آمریکایی های قدرت طلب رو به نوعی زیر ضربین برده بود.
ولی عمیق ترین بخش فیلم نگاهش به انسان و فرشته و انواع و احوالات این دوتا، من کمی نقد داشتم به تعریف مستقل لوک بستون از فرشته در فیلمش، یکی از بچه ها تاکید داشت تعریف من از فرشته با تعریف کارگردان متفاوت است. من پذیرفتم، ولی منطقی که برای رفتار فرشته در فیلم تعریف کرده است خالی از مشکل نیست. اما این موضوع قطعی است که در فیلم های سورئال قوانین با دنیای ما متفاوت است.
پدیده بزرگ این عالم عشق تنها برتریت موسی بر آنجلا بود که آخر سرفیلم قدرت این پدیده را به نمایش گذاشت و موجود بی اختیار فرشته را دچار تزلزل کرد.

فیلم را پیشنهاد می کنم ببینید فیلم حرف دارد برای گفتن...